X
تبلیغات
عاشقانه ای به رنگ مهربانی
هدیه ای به محبوبم
مونده رد پای چشمات تو نگاه آینه انگار

آینه دلتنگ نگاهت پشتشو کرده به دیوار

توی قلب خونه امشب سرد و ساده مرده احساس

یخ زده تو آلبوم عکس باز شکوفه های گیلاس

ماه و آسمون نشستن رو یه  فرش پرستاره

من و دلتنگی چشمات با دلی که بی قراره

میکه ساعت رو دیوار تا سحر نمونده راهی 

با خودش هدیه میاره غم و درد بی پناهی

((حالا آینه مونده و من با چشای خیس و تر))

((میشکنه آینه تو اشکای نگاه در به در     ))


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 12:56  توسط وحید نوروزی  | 
نازنین من

امروز به سوی تو رهسپارم

بی قرار...دیوانه وار...

و لبریز از شوق رسیدن

چشمان منتظرت احساسم را به خود زنجیر کرده 

و نگاهت...

نگاهت افسونیست تا ابدیت!

به دیدار تو می آیم

بی قرار...دیوانه وار...

و لبریز از شوق رسیدن

گام هایم جاده  را سراسیمه کرده

و نگاهم با درختان کنار جاده به سوی تو می دود

فاصله را زیر پا می گذارم

و جاده را به بن بست آغوشت می کشانم

آری, این منم

من، دور یا نزدیک

پر از وسوسه ی با تو بودنم...!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 19:46  توسط وحید نوروزی  | 
آری...

دوباره وقت رفتن است

چشمانی خیره به جاده 

امیدی در انتظار یک آغوش

و کوله باری پر  از همهمه ی رفتن...!

 دستان سرد فاصله ها دلتنگی را به قلبم هدیه می دهد

راه، چشم به راه من است

و سفر آغازیست رو به پایان 

چشمانت را لحظه شماری میکنم

گرمی دستانت روحم را چنگ می زند

و ساعت قلبم دقیقه ها را می دود...!

آری...

 وقت رفتن است

دوباره به دیدارت خواهم آمد

ای مهربان!





+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1392ساعت 19:59  توسط وحید نوروزی  | 
یک شب برفی در آخرین روزهای پاییز

شب به رنگ سرد مخملی است

و دانه های سفید زمستان،پر از اشتیاقی جنون آمیز...بی قرار دیدار!

سرفه های خشک زمین و سینه ای که زیر پای آدمها

پوشیده از اندوهی سرد و برگ آلود، خس خس می کند

زمستانی به سفیدی عصای رهگذری در آن سوی خیابان،سینه زمین را می پوشاند...

مرحمی خیس، بر سرفه های خشک این پیرمرد چند میلیون ساله!

مردم شهر با عجله و با قدمهایی گریزان از خیابان

با اندکی زمستان بر شانه هایشان به خانه می روند

پدرم نیز در یک روز زمستانی ما را تنها گذاشت!

خانه ی ما سرد است و یتیم...

و من دوست دارم زیر نورتیر چراغ برق

میان رقص زمستان در این خیابان خلوت

ذوب شوم...!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 20:19  توسط وحید نوروزی  | 
دوستت دارم در امتداد راه ها...

در پیچ و خم جاده ها!

جاده ها راه راه شده

راه راه مثل پیراهن پرنده باز زندان آلکاتراس!

میان راه راه جاده ها...

پشت میله های سلول شماره ی بیست و پنج...

تنهایی مرا به خود می خواند

اما من

اسارت را باور ندارم

من یک هنرمندم...

آزادی را نقاشی می کنم

شعری از جنس دوست داشتن می نویسم...

داستانی کوتاه، از عشقی طولانی تر از یک رمان

روی راه راه جاده ها...

دنیا راه راه شده!

پنجره ی اتاقم با میله هایش ازدواج کرده!

اما من

اسارت را باور ندارم

چون دوستت دارم...

و دوست داشتن تنها یک جمله نیست

احساسم را به ملاقاتت فرستاده ام....

یک آغوش مهمانش کن...!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 17:12  توسط وحید نوروزی  | 
در حال قدم زدنم

خط ممتدی از پیاده رو ازآن من است...

قدم می زنم

با این کفشهای خسته از شوری که در وجود من است!

محال است دلم بگیرد...!

کافه های هنری...ویترین مغازه های کادویی...

شالی آبی رنگ در دستان فروشنده...

بوی بارانی که ساعتی دیگر خواهد بارید...

و معصومیتی که در چشمان دخترک جوراب فروش گریه می کند...آری!

تو جریان داری!

محال است دلم بگیرد

من از تو سرشارم...!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 18:15  توسط وحید نوروزی  | 
ظهر گرم یک روز تابستانی...

در کوچه های تنگ و تو در توی امیرخیزی

حسی همچون نگاهی آشنا مرا در آغوش کشید!

پر شدم از شرابی آسمانی

ترانه ای عاشقانه از در و دیوار خانه ای جاری بود...

و دستان من از جستجو لبریز

چند قدم به دنبال احساسم دویدم

در زدم و ایستادم!

در به آرامی گشوده شد و زبان من بسته...

آری،او بود...او بود...

احساسی شکننده...نگاهی آشنا...و صدایی رمانس 

همچون قطعه ای از شوپن...

زیبای همیشه مهربان...

محبوب من!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 2:55  توسط وحید نوروزی  | 
کریسمس مبارک...

امروز ژانویه از درخت کاج آویزان شده است

هوا سرد است و خشک

مثل دستهای کارگر معدنی در آلاسکا!

درختان میان بی برگی خود کز کرده اند...

کاش برفی می بارید

تا این باد سرد، اینطور برای در و دیوار شهر رجز نخواند!

کاش لحظه ای زوزه نمی کشید...

تا شاید درخت کاج هم لحظه ای لبخند بزند!

از خانه بیرون می زنم و به طرف ایستگاه میدان کیناس به راه میفتم

عادت ندارم دستهایم را توی جیبم بگذارم...

همیشه با خیالت دست در دست،از خانه بیرون می رویم!

دستم را رها نکن...

هوا سرد است و خشک

اما خیالت

بوی ماه آگوست می دهد...!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 1:58  توسط وحید نوروزی  |